***colbeeshgh***
در رگبار دلنشين باران باز تو را صدا زدم اما چون گذشته ي دور پاسخ ام ندادي.
نظرات شما عزیزان:
در كنار «واژه هاي دلتنگي» نشسته بودم و با آنان در «اندوه» خويش نجوا مي كردم.
واژه ها در نگاهم خيره مي ماندند، همانند نگاه كودكي به رقص بادبادك در ساحل «دور»؛
و فقط در اين ميان «سكوت » و «تنهايي» در كنار هم بزمي را برپا كردند؛ «آه» چه عاشقانه! چه معصومانه!
يكديگر را در آغوش كشيدند.
كاش مي دانستي كه « فاصله» هم، عمقي از درونم را شكافت و مرا امروز بيشتر از ديروز دلتنگم كرد.
و «اشك» نيز در اين دلتنگي پايكوبي مي كرد. و من در هوايت، «نبودنت» را با تمام وجود حس كردم.
دل تنگي هايم را چگونه به سويت روانه كنم تا بداني: دوستت دارم.
Power By:
LoxBlog.Com |